تبليغاتX
رویای سپید
تا حالا شده بی دلیل غم به دلت سر بزنه؟

خودت دلیلشو ندونی...اما یهو غم بشینه تو دلت...شایدم دلیل داشته باشه اما به چشمت نیومده و فقط اثرش رو گذاشته

مثلا روزت با یه خبر بد شروع شده باشه...رفتی تو فکر و بعدشم از فکرش دراومدی اما خب اثر گذاشته

یا اتفاقای کوچیک بدی واست افتاده...منظورم از بد اینه که اتفاق خوشحال کننده ای نبوده و واسه چند دقیقه باعث شده حالت گرفته شه

و آخرشم مثلا با یکی مثلا یکی از دوستای نزدیک یا اعضای خانواده دعوات شده...دعوای کوچولو...بگم بحث بهتره

همه اینا شاید تو طول روز به چشمت نیومده...اما خب کم کم دلت رو سنگین کرده

قلبت سنگین شده...یهو چشمات خیس شده

اینجور موقع ها چقد آدم دلش محبت میخواد...تعارف که نداریم...همه اینجورین...هیچکس مرهم رو رد نمیکنه

ولی محبت این روزا زندونی شده...پشت هزارتا دیوار با یه عالمه قفل و زنجیر بهش

بعضیا واسه یه ذره محبت گدایی میکنن و بعضیا هم کیسه کیسه محبت رو تو قلبشون انبار کردن

دیگه همه از مهربون بودن میترسن...شایدم وقت ندارن

آره وقت ندارن مهربون باشن...وقت ندارن کسیو دوست داشته باشن...وقت ندارن کسیو بشناسن

دوست کم شده...دوستی که وقت داشته باشه...هم واسه خنده هات هم واسه گریه هات

اکثرا تا وقتی به خودشونم خوش بگذره وقت دارن...بعدش گرفتارن...کار دارن یا بگو چته یا بگیر بخواب و وقت اونا رو هم نگیر

به قول یکی وقتی عشقت که روزی هزار بار بهت میگه دوستت دارم تا وقتی سرحالی و حرف از بوس و بغل و چیزای دیگست پا به پات میاد و وقتی حالت بده واسه یه ذره مرهم واسه یه عزیزم گفتن دنبال دلیل میگرده و با اکراه جوابتو میده از دیگران چه توقعی داری؟

راست میگه...واقعا چه توقعی؟!...هیچی

آدمای دوروبرت پس چی؟ اونایی که هرروز باهاشون خندیدی و حالا تنهات گذاشتن؟

بازم هیچی...بازم خودت باید دست به کار شی واسه دلت

فقط هرروز به انگشتای دستات نگاه میکنی و اسم دوستاتو میذاری رو هرکدومشون و میشماریشون...هربار که اینکارو میکنی یکی دوتا از تعدادشون کم شده...یعنی وقت آدما کم شده...شایدم یه روزی مشتت رو دیگه باز نکردی تا بشماریشون دیگه تموم شدن...دیگه هیشکی وقت نداره

شایدم یه روزی منم دیگه وقت نداشته باشم...گرفتار شم

شاید...

شاید منم بقیه رو تنها گذاشتم

 

 

بازم باید خودم دست به کار شم...بشینم وسط باغ رویاهام...یه دنیای دیگه بسازم...یه حال و هوای دیگه

همیشه وسط همین باغ نور میاد تو زندگیم...روزم روشن میشه...حتی شبم هم پر از روشنی میشه

بازم رویا...

بازم رویا میاد کمکم...میاد تا غصه رو رسوا کنه!

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت   توسط آنی | 
دلم تنگـ می شـود گاهـی !
برای ِ ...

یک « دوستت دارم » ِ سـاده
!

دو « فنجـان قهــوه ی
داغ »

سه « روز » تعـطیلی
در زمسـتان !

چـهار «
خنـده ی بلنــد »

و پنــج
« انگشـت » ِ دوست داشتـنی ...!
+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت   توسط آنی | 

همیشه سبز می خشکد

همیشه ساده می بازد

همیشه لشگر اندوه، به قلب ساده می تازد

من آن سبزم که رستن را تو آخر بردی از یادم

چه ساده هستی خود را به باد سادگی دادم

به پاس سادگی در عشق

درون خود شکستم زود

دریغا سهم من از عشق

قفس با حجم کوچک بود

دورنم ملتهب از عشق

برونم چهره ا ی دم سرد

ولی از عشق باختن را، غرور من مرمت کرد

به غیر از دوستت دارم، به لب حرفی نشد جاری

ولی غافل که تو خنجر درون آستین داری....

طلوع اولین دیدار

غروب شام آخر بود

سرانجام تو و عشقت

حدیث پشت و خنجر بود...
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت   توسط آنی | 

غریب است دوست داشتن.و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده....به بازیش می‌گیریم!!!! هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر...تقصیر از ما نیست؛ تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت   توسط آنی | 
با وفا ترين همسر
از شيوانا عارف بزرگ پرسيدند وفادارترين مردي که ديدي که بود؟

او گفت:" جواني که هنوز ازدواج نکرده بود و هنوز نمي دانست همسرش کيست و چه شکل و قيافه اي خواهد داشت اما با اين وجود هرگاه با دختري جوان برخورد مي کرد

شرم و حيا پيشه مي کرد و خود را کنار مي کشيد. او وفادار ترين مردي بود که در تمام عمرم ديده بودم!"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت   توسط آنی | 
رفت تا او زنده بماند

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب میراندند . آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند .
زن : « یواشتر برو من میترسم »
مرد : « نه ! اینجوری خیلی بهتره »
زن : « خواهش میکنم ، من خیلی میترسم »
مرد : « خب ، اما اول باید بگی دوستم داری »
زن : « دوستت دارم ! حالا میشه یواشتر برونی ؟ »
مرد : « منو محکم بگیر »
زن : « خب ، حالا میشه یواشتر بری ؟ »
مرد : « باشه ، به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری ، آخه نمیتونم راحت برونم ، اذیتم میکنه ! »
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود : « برخورد موتورسیکلت با ساختمان حادثه آفرید ! در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت »
مرد جوان از بریدن ترمز آگاهی یافته بود . پس بدون اینکه زن جوان را مطلع سازد با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت   توسط آنی | 
خدايا با من حرف بزن

كودك نجوا كرد : « خدايا ! با من حرف بزن » مرغ دريايي آواز خواند ولي كودك نشنيد !
كودك فرياد زد : « خدايا ! با من حرف بزن » رعد در آسمان پيچيد اما كودك گوش نداد !
كودك نگاهي به اطرافش انداخت و گفت : « خدايا ! بگذار ببينمت »
ستاره اي درخشيد ولي كودك توجه نكرد !
كودك فرياد زد : « خدايا ! به من معجزه اي نشان بده » يك زندگي متولد شد اما كودك نفهميد !
كودك با نااميدي گريست : « خدايا ! با من در ارتباط باش ! بگذار بدانم اينجايي » بنابراين خدا پايين آمد و كودك را لمس كرد ولي كودك پروانه
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت   توسط آنی | 
دلم گرفته از ادمايي که ميگن دوستت دارم اما معنيشو نميدونن،از ادمايي که ميخوان ماله اونا باشي اما خودشون ماله تو نيستن،از اونايي که زير بارون برات ميميرن و وقتي افتاب ميشه همه چيز يادشون ميره
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت   توسط آنی | 

روزی روزگاری، اهالی یک دهکده تصمیم گرفتند تا برای

نزول باران دعا کنند. در روز موعود، همهء مردم برای

مراسم دعا در محلی جمع شدند و تنها یک پسر بچه با

خودش چتر آورده بود و این یعنی ایمان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت   توسط آنی | 
ويليام شکسپير ميگه: کسي را که دوسش داري ازش بگذر، اگه قسمت تو باشه بر مي گرده ، اگر هم بر نگشت حتماً از اول مال تو نبوده . پس بهتر که رفت. سعي کن به کسي که تشنه ي عشق است دل نبندي ، سعي کن به کسي که لايق عشق است دل ببندي،
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت   توسط آنی | 

برایش نوشتم دلم برایت ...بقیه اش را که میدانی؟
سالها بعد جوابم را داد تنگ شده یا نه ؟ باید یکی از این دو باشد؟
من هنوز روی حرفم هستم:
وقتی حرف از احساسات میشود دنیا پر میشود از آدمهای نفهم

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت   توسط آنی | 
        
                    بیا چون سایه همراهم که دلتنگم
                                   ترا امروز می خواهم که دلتنگم
          بیا   تا اسمان  تا  روشن  آبی
                                سبکبال آشنا  با هم  که  دلتنگم
         امیدی باش تا خورشید من باشی
                                 چراغی شو فرا راهم که دلتنگم
          !کتاب فصلهای پشت هم پاییز
                               من از پایانت  آ گاهم  که  دلتنگم
          نوازشها و بارشهای مهرت را
                        به جان خسته می خواهم که دل تنگم
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت   توسط آنی | 

حال در نور سپیده دم میبینمت
وخورشید آرام ارام طلوع میکند
سراسر شب را حرف زده ایم دیگر کلامی بر زبانم نمی آید
اما من ناچار از ماندنم و تو نا گریز از رفتن

تو همیشه یار وفاداری برایم بودی
در میان رگبارو تندر
وقتی در یخبندان احساس غربت می کنی
دل به من بسپار و به من فکر کن

برخی شکست می خورند برخی سقوط می کنند
برخی هرگز برنده نخواهند شد
برخی که برای باورهاشان میجنگند
و آنان کسانیند چون من و تو

در رویایم من و تو به سوی ساحل قدم برداشتیم
و رد پایی بر ساحل به جای گذاشتیم
و انگاه که تنها یک جفت رد پا بر شنها جا مانده بود
وقتی بود که مرا بر دوش گرفته بودی

تو همیشه یار وفاداری برایم بوده ای
در میان رگبار و تندر
وقتی در یخبندان احساس غربت می کنی
دل به من بسپار و به من فکر کن

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت   توسط آنی | 
                  

هر گاه تو را در بر میگیرم چشمانت پر از ترس می شود
  نباید اختیارت را از کف بدهی بهایش بسیار گزاف است
       اما عزیزم گریه ات را در تاریکی شنیده ام
               و اشکهای روی بالشت
            که از دل خون بارت می چکد

      ای گناهکار همه آنچه که داری از دست میدهی
           روزت متلاشی و شبت جنون آسا
     و به عشق نخواهی رسید این جستجو پایانی ندارد
     و آن که فراموش کردی یگانه دوست واقعیت بوده

  سپس روحت به بهشت پر میکشد و سر در پی ام میگذاری
   اما این در گشوده نخواهد شد    کلید را دور انداختهای

    آه غریبه آگاه باش که زندگیت پر از هشدارهاییست 
       نه میتوانی بخوانیشان و نه میتوانی ببینیشان
         قصرت فرو ریخته بنایش سست بوده
           صدایت را شنیدم
...گویی نوازش دستانت را احساس کردم

                  آه قمار باز
       به یاد بیاور عشقی را که باخته ای  
  در این قمار بی پایان دوباره به چنگش نخواهی آورد
   کسی با پوزخند صدایت میزند نوبت بازی توست
  و آس ها پشت هم در هر دور بازی فرو می افتند
  آنگاه بردهایت را جمع میکنی و آماده رفتن میشوی

   اما در باز نخواهد شد کلید را دور انداخته ای

     آه ماندن هیچ فایده ای ندارد
   درنگ نکن که ببینی
  چرا که این در گشوده نخواهد شد

   کلید را دور انداخته ای

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت   توسط آنی | 
                          

دختری تنها گوشه ای افتاده و زاری می کند
  مردی تنها نیز خواب به چشمش نمی آید  
 اما حالا راه اینجا را پیش گرفته...   
    
      یک وقتی حدود دمدمای صبح
دخترک به نظرش می آید او صدایش می زند
      اما کسی آنجا نیست...       

به هرحال اومیداند که باید نهایت سعیش را بکند                    
              باید درنگ کند                 
   دخترک گوشه ای برایش زاری می کند     
              باید درنگ کند
          کسی انجا در پی اوست      
     یک جوری یک وقتی یک جایی ... 

    یک جایی بار دیگر دخترک تنها خوابیده
       پسرک دستش پی تلفن می رود   
         اما به کسی زنگ نمی زند

  آه جایی دخترک خواب معشوقش را می بیند      
          و این قصه پایانی ندارد
          
                                                       تازه اول راهیم....

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت   توسط آنی | 

                            

 
 گرمی دستهایت چیست که دستانم آنها را میطلبد؟ 


        آیا  می بینی که تو را می بیند؟    

در آینه چشم هایم بنگر چه می بینی؟ 

  
                                    صدای طپش قلبم را می شنوی                                                                                        
      که فریاد می زند دوستت دارم؟

       دوست ندارم که بگویم دوستت دارم

 
       دوست دارم که بدانی دوستت دارم  

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت   توسط آنی | 

              رفتم
   
 مرا ببخش و مگو وفا نداشت
  راهی  بجز گریز برایم نمانده است  
این عشق پر از درد و بی امید
      در وادی گناه و جنونم کشانده بو د
              رفتم     
     که داغ بوسه پر حسرت ترا              
با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم
              رفتم
     که نا تمام بمانم در این سرود   
رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم
              رفتم
     مگو  مگو که چرا رفت ننگ بود
عشق من و نیاز تو سوز و ساز ما
          
    از پرده خموشی و ظلمت
  چو نور صبح     
       بیرون فتاده بود بیکباره راز ما         
              رفتم  
 
     که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شرنگ زندگی
              رفتم
      که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش  و جنگ زندگی
     
    من از دو چشم روشن و گریان گریختم
    از خنده های   وحشی   طوفان  گریختم  
    
    ز بستر   وصال  به آغوش سرد هجر
    آزرده   از  ملامت   وجدان   گریختم
  
       ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله آتش ز من نگیر
        میخواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

     در   دامن   سکوت به تلخی گریستم
     نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
     
  دیدم  که لایق تو  وعشق تو  نیستم   

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت   توسط آنی | 

اکنون

وقتش است

وقت رفتن به سوی دور و دورتر

سلام کنم یا خداحافظی؟ نمیدانم

خداوندا

مرا بیامرز و دوستم داشته باش

بیش از آنچه من تو را دوست داشتم،

و به من آرامش ببخش

آرامشی که خواب، عشق و سکوت

به من ندادند!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت   توسط آنی | 

فکر نمی کنم مرا حتی به یاد داشته باشی. اما من همانم که روزی نامم تکیه کلام تو بود

و جانم بالاترین سوگندت، تک ستاره ی کهکشان آرزوهایت، فرشته کوچک آسمانیت و گل سرسبز باغ زندگی ات.

به یاد می آوری آن روزهای طلایی با هم بودن را ؟

تو سنگ بودی و من شیشه. دو جنس کاملا متفاوت که نیروی عشق در هم آمیخته بودشان و ما با هم بودیم.

غرق در رویاهای هم. بدون مرز و فاصله ای. دو روح در یک قالب.

و سرانجام خزان روزهای عشق ما رسید.

نگاه مهمان ناخوانده ای آتش بر طومار خاطراتمان زد. مرا ذره ذره آب کرد و تو را با خود برد...

ما از جنس هم نبودیم. عاشق هم نبودیم. فقط دروغ می گفتیم اگر نه به این سادگی ها از هم نمی بریدیم.

و حالا مدتهاست که ما یکدیگر را از یاد بردیم و آنقدر فاصله هایمان زیاد شده که حضور تو، فقط مرا می شکند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت   توسط آنی | 
+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت   توسط آنی | 
ای ستاره!
چشمک تو راهی به دل نمی برد
چشم باز کن و ببین که
چشمک یک چشم سیاه مدتهاست که این دل را به اسیری برده است.
+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت   توسط آنی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
در رویایم من و تو به سوی ساحل قدم برداشتیم
و رد پایی بر ساحل به جای گذاشتیم
و انگاه که تنها یک جفت رد پا بر شنها جا مانده بود
وقتی بود که مرا بر دوش گرفته بودی

پیوندهای روزانه



آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
بهمن 1390
دی 1390
اسفند 1389
آبان 1389
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
پیوندها
یار تنهایی
هنر قهوه ای
وقتی فرشته ها برای گریه ام رقصیدند
رپ ایرانی
کثافت از درو دیوارش می باره
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM